حسرت

زیر درختی نشسته بودم و افکارم در حال شخم خوردن بود که ناگهان یکی از میوه‌های درخت کنده شد و درست روی سر من فرود آمد. میوه را برداشتم و متوجه شدم که قلبی قرمز و تپنده را در دست دارم. با خودم گفتم: حتما اگر «نیوتن» اینجا بود، باید به حال من حسرت می‌خورد.

ناگهان قلب در کف دستم شروع به آتش گرفتن کرد، دودی از آن بلند شد و به یکباره ناپدید گشت. مدتی مات و مبهوت دست خالی‌ام را در هوا نگه داشته بودم و هنوز این اتفاق را درک نکرده بودم. با خودم گفتم: البته اگر «دیوید کاپرفیلد» هم اینجا بود، مطمئنا به حال من حسرت می‌خورد!